درباره نویسنده
امـــــیرحسین
جوهر مدادم؛ فکر هایم؛ حـــــــــرفهایم؛ و هنوز هم، سکوتش... و تمام من؛ تمام
  • صفحه نخست
  • وب سایت من
  • فید وبلاگ
  • پروفایل من
مطالب اخیر
  • هنوز...
  • چقدر زیبا میشود زندگی کرد
  • گاهی...
  • شوق است در جدایی
  • نمیدانم
  • جمعه ۱۸ شهریور ۱۳٩٠
  • تئوری دونفره تنها بودن.....
  • سی / سه / چند؟
  • بیا
  • شب هفت...
  • سگ...!؟
  • این است؟!
  • بخشنده ی جهنمی
  • خدایا
  • صدایم را نمیشنوی...؟
  • تنهایی...!
  • فردا
  • آینه....!
  • تکرار!
  • واقعا" چه میشود ؟!
  • محرم!
  • کوله بار
  • دنیای بی رحم....!
  • ما کیستیم؟!
  • چه قدر ما حقیریم !
  • بنام قلم پاکش...!
  • نمیدانم!؟
  • خدایا....!
  • بغض های شکسته!
  • واژه های غریب
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • آذر ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • دی ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
دوستان من
  • ما نسل سومی ها
موسیقی بلاگ


تمام شد.
مــــداد؛
آمیزش افکار و کاغذ
هنوز...
نویسنده: امـــــیرحسین - جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۱

هنوز هم؛ 

کتابخانه ام را بیشتر از کتاب هایم دوست دارم

" و ما همچنان دوره میکنیم؛ 

شب را؛

و روز را،

هنــوز را ..."

نظرات ()



چقدر زیبا میشود زندگی کرد
نویسنده: امـــــیرحسین - یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠

روی یک صندلی نشسته ام و ساعت هاست که دارم فقط چشم میرقصانم.

چ ش م؛ ف ک ر . بدون هیچ وجه اشتراکی چقدر مشترکند.

زمان: 2:14 بامداد

مکان: انتهای افکار

و من تنها

ایستاده روی خطوط سفید خیابان

پاشنه یک پایم را به انگشتان پای دیگرم گره میزنم؛ و تکرار میکنم

بارها و بارها

از دور که به خودم خیره میشوم؛ یاد 10 سالگی می افتم ؛ جدول کنار خیابان و لج کردن  هایم وقتی که قسمتی از جدول ها نبود.

یاد خطوط سفید خیابان که تا مدت ها فکر میکرم طفلک کسی که از پنجره ی ماشین درحال حرکت خم میشود و رنگ میکشد

یاد کلاهم که از کل صورتم قط به چشمانم رحم میکرد و آن قسمت از کلاه که دهانم را میپوشاند. مزه کردنش زمان را برایم رام میکرد!

چقدر زیبا میشود زندگی کرد

همه چیز چقدر عمق دارد

کاش به خوبی شنا بلد بودم

دست هایم را روی سینه ام جمع میکنم

یاد اولین باری افتادم که فهمیدم پلک میزنم

یاد روزی که میترسیدم نکند در استخر توپ قرق شوم

وای در انتهای افکارم گم شده ام؛ باید گره ها را سریع تر بزنم

ولی ............

سرعت را زمانی معنا میکردم که مقصد مشخص بود....

حالا ..........

یاد روز هایی افتاده ام که نمیداستم سر درد چیست!

اولین باری که حسش کردم

با پرگار انگشتم روی شقیقه هایم دایره میزدم

حسی مثل وقتی کیسه ی آب گرم کف پایت را احساس میکند

خطوط سفید خیابان تمام شد

اولین بر است که انتهایی خیابانی به پنجره ای ختم میشود

پشت چشمانم ایستاده ام و نگاه میکنم به رابطه ی چشم هایم با انگشتان دستم

به رابطه ی فکرم با پوست زیر ناخن م که ریش شده

به رابطه ی خودم با خدا

چقدر زیبا میشود زندگی کرد

نظرات ()



گاهی...
نویسنده: امـــــیرحسین - سه‌شنبه ۳ آبان ۱۳٩٠

گاهی در پیچ گاهی؛ پیچ میخورم

گاهی تیش بر ریش میزنم

گاهی بیش از هیچ نگاه میکنم

و گاهی فقط آه میکنم

 

گاهی پیچ میخورم و درست بر ریش میکنم و هیچ نمیفهمم

گاهی هیچ میکنم و دست بر ریش میکنم و در زندگی پیچ میخورم

 

گاهی زیاد میبینم

و گاهی .....

 

گاهی بیش هیچ؛ به هیچ نزدیک میشوم

و گاهی .....

 

گاهی پیچ میخورم و درست بر ریش میکنم و هیچ نمیفهمم

گاهی هیچ میکنم و دست بر ریش میکنم و در زندگی پیچ میخورم

نظرات ()



شوق است در جدایی
نویسنده: امـــــیرحسین - سه‌شنبه ٥ مهر ۱۳٩٠

"شوق است در جدایی و جور است در نظر ؛هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم"

 

چقدر وصف حال بود

وصف حال همین روز های سرد

سرد که نه؛

               سردتر

سردتر از فردا....

آری سرد تر!

چون؛

چون شاید فردایی نباشد....

زیباست؛ نه؟

نه!

نمیدانم

کاش قورباغه ای کر بودم؛

کاش!

---------------------------------

پ.ن1: تو تصویر بالا همین بیت شعر رو نوشتم؛ ذوق خودم بود شاید تلخ

پ.ن2: قورباغه ای کر رو پیشنهاد میکنم بخونید لینکش رو قرار دادم

نظرات ()



نمیدانم
نویسنده: امـــــیرحسین - یکشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٠

شیرینی اش کمی زیاد شده ....

میسوزاند!

             دلم را؛

چون میدانم که تمام می شود.

ولی نمیدانم که چرا؟

 

بر خود سوار شدم ام

دست بر روی زمین

پای بر روی چشمانم

که نفهمم

و نمیفهمم که به  چه اجبار شده ام

بروم!

نه میخوانم و نه میدانم

که میخوانم یا خوانده میشوم؟

دوست دارم شبی تیمار بشوم

نه؟

اجبار بشوم

نه؟

اصرار بشوم

نه؟

انکار بشوم؟

اصلا میخواهی تکرار بشوم؟ سرخود؟

شاید دیگر بی آر بشوم!

ولی به آه....

نشوم!

شاید آنقدر هموار بشوم

که از برم عبور کند

صدایت

نمیدانم

حس میکنم سربار شده ام

یا نه!

خار شده ام

اصلا بیمار شده ام

و بیزار شده ام

ولی؛

بی زار1 شده ام

تهش بود

تمام شد

تمام شد دیگر بی کار شده ام

-----

1- بدون زاری - بدون گریه و زاری

نظرات ()



 
نویسنده: امـــــیرحسین - جمعه ۱۸ شهریور ۱۳٩٠

گاهی؛

دلم برای خدا هم میسورزد!

نظرات ()



تئوری دونفره تنها بودن.....
نویسنده: امـــــیرحسین - سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳٩٠

سمت راست خیابانی نشسته ام...
پشت به خیابان
رو به روی شیشه ی کدر مغازه که خرده تصویری را به چشمم باز میتاباند تا احساس زنده بودن کنم
در مسیر همه میروند و من ساکن
از ابتدا هم خاص بودن را دوست داشتم
نگاه میکنم.....
هیچ کس ساکن نیست
هیچ کس
هیچ چیز
نه آدم ها
نه صداهایی که از پشت سرم میآید
و نه حتی دود سیگاری که ساکن قبلی با لبانش آغشته کرده
نخ زیر پایم هم افسار باد بر گردن دارد و ساکن نیست
برای سومین بار در امروز این آدم را دارم میبینم
او هم در حال سکون است
ولی سکونتی متحرک
تا به حال آنقدر چشم دیده ام که تفاوتش برایم آشکار تصویر شده است
تا به حال فکر میکردم صورت ها نشان سیرت هاست
ولی چند مدتی است که امثال؛ نقض می آید
مثال هایی که باور هایم را دو رنگ میکند
میشود صورت را بازی کرد
ساخت
و حتی با سیلی سرخ کرد
و شاهید هم کبود
ولی چشم هارا چطور؟
در همین حال که پای بر زمین میفشارم و قلم بر کاغذ
چشمانی از روبه رویم سفر می کنند
برخی بار تأسف
برخی حسرت
و برخی تمسخر حمل میکنند
صدایی در وجودم زمزمه میکند که چشم ها دروغ نمیگویند
ذهنم را ورق میزنم
به تناقض با خاطراتم میرسم
"دستهایش دروغ میگفت یا چشمهایش"
شاید هر دو
فکر که میکنم زیبا ترین لذت های خدا را با چشم چشیده ام
شنیده ام
لمس کرده ام
و دیده ام
بزرگ ترین درگاه ورودی ام
که حتی در حال سکون شعاع 180 درجه را تصویر میکند و می پروراند
کاش میشد پشت هر چشم بروم
کاش
به خدا فکر میکنم.....
به نشانه ای از او که در ماقبل چشمانم قد علم کرده
احساس کودکی میکنم
احساس گرما
احساس میکنم که هیچ
هیچ
و حتی هیچ را نمیفهمم
بعضی از چشم های مسافر پیاده روی رو به رو حتی مرا نمیبینند
برخی لبخند غرور میزنند
برخی تمسخر
برخی تعجب
و برخی هم....
تحمل
به اصول مهمی پی بردم....
1. آدم ها به خودی خود و در تنهایی مفرد یکسانند
2. آدم ها در تنهایی خود جزء عامه نیستند
3. آدم ها در تنهایی فقط فکر میکنند
 و چه زیباست تئوری دونفره تنها بودن

نظرات ()



سی / سه / چند؟
نویسنده: امـــــیرحسین - یکشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩٠

سالهاست که از سی ام اولین خرداد زندگی ام میگذرد .......

هر سال هم به همه چیز نزدیک تر میشوم......

گناه؛ درد؛ زمین؛ زمان و ......

به خدا هم نزدیک تر شده ام ؟؟؟؟؟؟؟

جوابم را از وجودم میپرسم ؟

صدایی نمیاید ؟

هر سال این روز به یکانم واحدی اضافه میشود ولی ......

در سکوت

بی صدا

تــــــــبریک...!!!

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »