- سلام؛

- سلام؛

- امروز دختری را دیدم که بسیار زیبا بود !

- زیبا بود ؟؟؟

- آری، خودش میگفت....!

- خودش؟ به تو؟ (چه مغرور)

- آری خودش گفت نه تنها به من؛ به تمام دوستام و مسافران تاکسی و .... گفت. بسیار خوش پوش بود؛ داشت تعریف میکرد که شلوارش را از فلان نمایندگی خریده و ..... بسیار خون گرم بود، حتی با منی که نمی شناخت داشت این حرف ها را میزد.

- یعنی چه ؟؟ با لغات بازی نکن...!

- بازی نمیکنم؛ بگذار برایت شرح میدهم،

صبح بود و هم چشمانم را به اجبار بازنگه داشته بودم تا شاید بعد از هفته ها به کلاس تاریخ برسم، جسم زردی از دور نگاهم را خیره کرد و انگشتم بدون فرمان مغزم شروع به اشاره کرد. تاکسی ایستاد و سوار شدم، نگاهم به ثانیه شمار ساعتم بود که بازهم دیر رسیده ام و ... تا اینکه فشاری به واسطه ی لنتی باعث کاهش سرعت شد. من که نگاهم گاه به آینه بود، گاه به روبرو و گاه به ساعتم؛ نگاهم به اطراف پرید تا بر شرایط چیره شدم، از آنجایی که سرعت کم بود، تصویر به راحتی در ذهن ترسیم میشد. دختری را دیدم که به گرمی شروع به سخن کرد و از خود گفت، از زیبایی هایش، لباس هایش و ..... . میگفت که شلواری گ.و.چ.ی اش را n تومان خریده و لباس زیر مانتو اش هم که اگر مارک دار نبود به ما نشان نمیداد! اگر اغراق نباشد داشت میگفت که دیروز ساعت ها در سالن آرایشگاه منتظر نشسته و میگفت که مدل ..... به مو هایش می آید و رنگ .... !

- وا! مگر میشود؟ یک دختر در یک تقاطع این همه حرف بزند ؟؟؟

- نه نه!! اصلاً حرف نزد، فقط از روبرویم گذشت. در همین چند ثانیه تمام نگوییم 70% زیبایش را برایم به ارزانی گذاشت. چه بسیار بخشنده بود!!!

من که گوش هایم از این بخشش ها پر است؛ ولی هستند تا گوش جان سپارند.

دخترانی را میشناسم که برای رسیدن به درصدی از زیبایشان باید از خان ها گذر کنی و ....!

ولی؛ ولی اینها بخشنده اند....

- پس چرا مضطرب و ناراحت اند ؟؟

نباید ناراحت و شاکی بود که این دیران به بزرگترین بخشنده سر تعظیم فرود نمی آورند. چه برسد به این بخشنده های جهنمی!