سمت راست خیابانی نشسته ام...
پشت به خیابان
رو به روی شیشه ی کدر مغازه که خرده تصویری را به چشمم باز میتاباند تا احساس زنده بودن کنم
در مسیر همه میروند و من ساکن
از ابتدا هم خاص بودن را دوست داشتم
نگاه میکنم.....
هیچ کس ساکن نیست
هیچ کس
هیچ چیز
نه آدم ها
نه صداهایی که از پشت سرم میآید
و نه حتی دود سیگاری که ساکن قبلی با لبانش آغشته کرده
نخ زیر پایم هم افسار باد بر گردن دارد و ساکن نیست
برای سومین بار در امروز این آدم را دارم میبینم
او هم در حال سکون است
ولی سکونتی متحرک
تا به حال آنقدر چشم دیده ام که تفاوتش برایم آشکار تصویر شده است
تا به حال فکر میکردم صورت ها نشان سیرت هاست
ولی چند مدتی است که امثال؛ نقض می آید
مثال هایی که باور هایم را دو رنگ میکند
میشود صورت را بازی کرد
ساخت
و حتی با سیلی سرخ کرد
و شاهید هم کبود
ولی چشم هارا چطور؟
در همین حال که پای بر زمین میفشارم و قلم بر کاغذ
چشمانی از روبه رویم سفر می کنند
برخی بار تأسف
برخی حسرت
و برخی تمسخر حمل میکنند
صدایی در وجودم زمزمه میکند که چشم ها دروغ نمیگویند
ذهنم را ورق میزنم
به تناقض با خاطراتم میرسم
"دستهایش دروغ میگفت یا چشمهایش"
شاید هر دو
فکر که میکنم زیبا ترین لذت های خدا را با چشم چشیده ام
شنیده ام
لمس کرده ام
و دیده ام
بزرگ ترین درگاه ورودی ام
که حتی در حال سکون شعاع 180 درجه را تصویر میکند و می پروراند
کاش میشد پشت هر چشم بروم
کاش
به خدا فکر میکنم.....
به نشانه ای از او که در ماقبل چشمانم قد علم کرده
احساس کودکی میکنم
احساس گرما
احساس میکنم که هیچ
هیچ
و حتی هیچ را نمیفهمم
بعضی از چشم های مسافر پیاده روی رو به رو حتی مرا نمیبینند
برخی لبخند غرور میزنند
برخی تمسخر
برخی تعجب
و برخی هم....
تحمل
به اصول مهمی پی بردم....
1. آدم ها به خودی خود و در تنهایی مفرد یکسانند
2. آدم ها در تنهایی خود جزء عامه نیستند
3. آدم ها در تنهایی فقط فکر میکنند
 و چه زیباست تئوری دونفره تنها بودن