باز هم پنجره باز بود.

مثل هیمشه سکوت فریاد می کشد و تیر چراغ برق، با چراغ های سوخته از بیرون خود نمایی میکرد!

هر چند لحظه؛ صدای بوقی می آمد که معلوم نبود برای چه؟

شاید از روی غم ؛ شاید از روی شادی، شاید از روع تکلیف و انسان دوستی و شاید هم از روی .......!

از پنجره بیرون را نگاه کردم .

خبری نبود .......

چند نفر می آمدند و چند نفر میرفتند و شاید هم؛ بلعکس !

چند نفر میرفتند و  چند نفر می آمدند .

رفت و آمد ها معلوم نبود ! فقط معلوم بود دارند حرکت میکنند .

حرکت میکنند که برسن!

 -به کجا؟

-معلوم نیست!

حرکت میکنند که بگویندداریم میرویم، داریم تلاش میکنیم،  می خوایم موفق شویم .

-اما چگونه؟

- ا... اعلم!

خدایا واقعاً میشود؟ در یک حرکت، رفت و تلاش کرد و موفق شد!

شاید هم میشود و من اشتباه میکنم.

خواب هر چی هم باشد ، انسان جایز الخطاست!

خطا هم بخشی از زندگی ایست.

یا بهتر بگویم خطا بزرگترین بخش زندگی ایست.

ولی به نظر من  که اینها با این رفت و آمد ها میخواهند عذاب وجدان نگیرند .

میخواهند که فردا بگویند :

-مگر نگفتی از تو حرکت از من برکت! ما که حرکت کردیم پس چه شد؟

میخواهند که فردا بگویند :

ما که تمام سعی خود را کردیم، مشکل از ما نبود؛ مشکل از فلانی بود ، مشکل از وضع جامعه بود.

مشکل از ....... بود!

ادامه دارد...!