دیشب هم مثل هر شب چراغ نیمه سوخته ی اتاق را روشن کردم!

مثل هر شب نگاهم به نگاهشان گره خورد!

به عکس هایی که .............

به صندلی شکسته ای که سه ماه پیش قرار بود برای تعمیر ببرم

به ورق هایی که باد مثل خودم پریشانشان کرده بود

به لیوانی که ته مانده ی قهوه جزئی از وجودش شده بود

به مدادم که داشت تصویر پریشانی ام را روی دیوار رقم میزد

و به آینه که بجای من کثیفی خودش را به رخ میکشید

دلم میخواست فریاد بکشم

دلم میخواست .........

 

همان موقع بود که سنگینی دست کسی را روی شانه ام حس کردم

تاریکی مانع دیدم میشد

چراغ را روشن کردم از همیشه پر نور تر شده بود

گیج بودم

صدای اذان از مسجد

آینه ای که نور چراغ را چند برابر کرده بود

و ........

فهمیدم که باز کار اوست

                                   و اوست که همیشه با ماست......