امیر؛

دیگه همه ی سوالهایی که ازت میپرسن داره به یک جواب ختم میشه؛ فردا !

ثبت نام کردی؟  فردا !

قبض را ریختی؟  فردا !

به فلانی زنگ زدی؟  فردا !

اونو رفتی از فلانی بگیری؟  فردا !

................؟  فردا !

  فردا !

  فردا !

  فردا !

  فردا !

چرا نمی خوای فکر کنی که دیروزم فردا بود؟

چرا نمیخوای فکر کنی که امروزم فرداست؟

چرا نمی خوای فکر کنی که فردایی ممکنه در کار نباشه؟

چرا نمیخوای فکر کنی که فردا ممکنه خیلی دیر باشه؟

چرا؟

واسه جواب اینام میشه گفت فردا؟

میشه گفت فردا میرم!

فردا میبرم!

فردا انجام میدم!

پس این فردا کی می آد؟

حتما یه روز باید بفهمی که بهت بگن آخرین فردات دیروز بوده و تموم شده!

درسته باید امیدوار بود!

درسته ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازست!

درسته هیچ وقت دیر نیست !

ولی بخدا یه روز میاد که دیر میشه!

یه روز که میگی خدایا فقط یه فردایه دیگه!

اون وقته که خدا بهت میگه تو این 10n فردایی که بهت دادم چیکار کردی؟

کاش بزرگ نمی شدی!!

کاش همون 6 ساله میموندی!

پس کی فردا می آید؟

کودکی شش ساله از مادرش میپرسد!

مادرش میگوید بخواب که فردا نزدیک است!

کودک بزرگ میشود!

نور از خورشید فریاد می کشد که فردا همین امروز است!

 

- امیر با تو ام کی میخوای بلاگتو آپ کنی؟

- ف...ر............. نه امروز!