آنقدر دستانم از سوز سرمای این آفتاب تنهایی اشک ریخته است که مداد از دست هایم لیز میخورد؛ لیز میخورد به سمت دریایی که پایانش را نمی داند.

شاید اصلاً شروعی ندارد که پایانی در کار باشد.

 

تنهایی را؛

نمی توان کشید..!

نمی توان نوشت..!

نمی توان شنید..!

 

اما می توان تنها بود!

تنها بود، با تو....!

با تویی که تنها بودنم را کامل میکنی

نه با تنهایی.....؛

با خودت..!

 

تنهایی را؛

نمی توان کشید..!

نمی توان نوشت..!

نمی توان شنید..!

 

تنهایی را نمی توان ربود،

از سکوت....!

نمیتوان درید،

از صبوح سپید...!

نمی توان نبود،

از هاله های دود...!

 

تنهایی را؛

نمی توان کشید..!

نمی توان نوشت..!

نمی توان شنید..!

 

می توان؛

بود

زندگی کرد

و نبود...!

 

می توان عاشق بود؛

زندگی را بلعید!

 

میتوان از سر شب باز نوشت.....

همه جا تنهایی....

می توان از دل آن پیری زود؛

صبح را زمزمه کرد....

باز هم تنهایی...!

 

می شود تنها بود، عاشق بود؟

من نمی دانم باز؛ جواب هایم را...!

مینویسم همه جا سطر به سطر، خط به خط؛

هی خالی.....

می شود با دل تنها به دریا نگریست؟!

می شود عاشق بود و بگوید باز هم تنهایی؟!

باز هم؛ هی خالی.....

چون که ما تنهاییم....!!

 

تنهایی را؛

نمی توان کشید..!

نمی توان نوشت..!

نمی توان شنید..!

 

در پس تنهایی........

فکر ها منفرد است......!

زندگی سرد ولی آفتاب سوزان است.....!

سوز ها از سرماست....

سردی از تنهایی.....

و دلی که باز هم زمزمه کرد ....!؟

باز هم تنهایی.....

 

همه جا تنهاییم؟

اگر این است سزای من تو....؟!

پس چرا فاصله ها کوتاه است؟!

پس چرا هست ولی؛ تنهایی است؟!

پس چرا شب به سحر آگاه است؟!

این همه تنهاییست؟؟؟

 

تنهایی را؛

نمی توان کشید..!

نمی توان نوشت..!

نمی توان شنید..!

 

پس یکی هست !

هستیش تنهاییست!

باز ما تنهاییم؟؟

پس چرا فاصله ی ما تا او؛ باز هم تنهاییست؟

- چون که ما تنهاییم....!

و در این تنهایی میشود باز دوباره سر خط جمله نوشت....!

که در این تنهایی

که همه تنهاییم

زندگی را به تو می رقصانیم.....!

 

تنهایی را؛

نمی توان کشید..!

نمی توان نوشت..!

نمی توان شنید..!

 

اما؛

میتوان تنها بود....!

تنها بود؛

با تو.