خودم که نمیفهمم...

ولی شواهد گواه بر این هستند که 3 شب گذشته است...

از روز شروع شمارشش....

خیلی بیشتر است ولی.... دلم را آرام میکنم...

گرمایش که هیچ....

نگاهش که هیچ....

صدایش که هیچ....

دستانش که هیچ...

دیگر حرکت انگشتانش را هم دریغ می کند.

دیگر افکارش را هم دریغ میکند.

دیگر افکارم را هم دریغ میکند.

اشک هایم را

بغضم را

از من دریغ میکند.

 گرمایش مرا بیتاب میکند؛

نمی دانم با گرمایش بسوزانم یا در گرمایش بسوزم؛

که سوختن از این ساختن شیرین تر است.

در سکوت میگذرانم؛

که شاید بیاید من نفهمم!

آه یخاطرم نبود؛

من که هیچ نمیفهمم...

چه تفاوت است؟

حرف هایی که تلخ فهمیده ام را تلخ میفهمند؛

این است؟!
زیر کفه ی تلخ ترازویم سنگ آویخته اند؛

این است؟!

ب ب د ابجد در فال می آورم؛

این است؟!

نوح بر اقبال میبینم؛

این است؟!

کوچک میشوم و خار میکنم؛

خود را!

مغرور میشوم و بیداد میکنم؛

خود را!

احساس میشوم و سرریز میکنم؛

خود را!

عاشق شده ام ولی انکار میکنم؛

خود را!

این است؟!

بارها خود را تیمار میکنم و اینگونه پندار میکنم؛

خود را!

که نمیداند.

این است؟!

و کم کم کوتاه میشوم

تاریک میشوم

خواموش میشوم

و نابود میشود

این است.

دیگر این "این است" سوالی نبود!

جوابی بود برای تمام قالاب ها

و من همچون ماهی بلعیدمش

آری این است