شش روز است که با روحم هم آغوش شده ام؛

نه جاذبه ای نگهدارم است و نه دیواری سد راهم؛

نه جسمی که برایش زار بزنم و نه فکری که برایش زاج بمکم؛

امشب شب هفت مرگم است...

دیروز و فردا فشار قبرم؛

و من در میان این ها سرگردان.

میگویند اینجا زمان معنایی ندارد!

شمارش واحدی ندارد!

حس میکنم در گودالی راهپیمایی میکنم و شعار میدهم؛

که پایانی ندارد.

تلخیش چه غلظتی دارد؛

می سوزاند, تند است.

امشب شب هفت مرگم است...

چه حس غریبی!

نه؛

چه حس قریبی!

بغضم امشب به چشمانم درخششی داده؛

درخشش که نه، لایه ای از اشک  بسته و در این تاریکی سو سو میزند!

امشب شب هفت مرگم است...