روی یک صندلی نشسته ام و ساعت هاست که دارم فقط چشم میرقصانم.

چ ش م؛ ف ک ر . بدون هیچ وجه اشتراکی چقدر مشترکند.

زمان: 2:14 بامداد

مکان: انتهای افکار

و من تنها

ایستاده روی خطوط سفید خیابان

پاشنه یک پایم را به انگشتان پای دیگرم گره میزنم؛ و تکرار میکنم

بارها و بارها

از دور که به خودم خیره میشوم؛ یاد 10 سالگی می افتم ؛ جدول کنار خیابان و لج کردن  هایم وقتی که قسمتی از جدول ها نبود.

یاد خطوط سفید خیابان که تا مدت ها فکر میکرم طفلک کسی که از پنجره ی ماشین درحال حرکت خم میشود و رنگ میکشد

یاد کلاهم که از کل صورتم قط به چشمانم رحم میکرد و آن قسمت از کلاه که دهانم را میپوشاند. مزه کردنش زمان را برایم رام میکرد!

چقدر زیبا میشود زندگی کرد

همه چیز چقدر عمق دارد

کاش به خوبی شنا بلد بودم

دست هایم را روی سینه ام جمع میکنم

یاد اولین باری افتادم که فهمیدم پلک میزنم

یاد روزی که میترسیدم نکند در استخر توپ قرق شوم

وای در انتهای افکارم گم شده ام؛ باید گره ها را سریع تر بزنم

ولی ............

سرعت را زمانی معنا میکردم که مقصد مشخص بود....

حالا ..........

یاد روز هایی افتاده ام که نمیداستم سر درد چیست!

اولین باری که حسش کردم

با پرگار انگشتم روی شقیقه هایم دایره میزدم

حسی مثل وقتی کیسه ی آب گرم کف پایت را احساس میکند

خطوط سفید خیابان تمام شد

اولین بر است که انتهایی خیابانی به پنجره ای ختم میشود

پشت چشمانم ایستاده ام و نگاه میکنم به رابطه ی چشم هایم با انگشتان دستم

به رابطه ی فکرم با پوست زیر ناخن م که ریش شده

به رابطه ی خودم با خدا

چقدر زیبا میشود زندگی کرد