دیروز بود؛ 

منظورم این است که گذشته بود. 

حالا چه فرقی می کند، یک روز، یک هفته، یک ماه یا یک عمر...!؟

کنار پنجره ایستاده بودم

باران از لبه ی پنجره به صورتم می خورد

یاد همه چیز افتادم

تا نه سالگی کنار مادرم می خوابیدم

خانه مان یک اتاق داشت

هر سه روی دو پتو ....

شب ها پدرم را دوست نداشتم

شب ها کنار مادرم می خوابیدم

عادت داشتم که دستش بر روی گردنم باشد و هر شب تکرار میکردم

- "دستت را بنداز " و  روی گرندش را به قرینه ی اینکه دیگر خودش میدانست حذف کرده بودم

- "دستت را بنداز "

- "دستت را بنداز "

- "دستت را بنداز "

بعضی شب ها انگار گوش نمی کرد ولی؛

- "دستت را بنداز "

- "دستت را بنداز "

- "دستت را بنداز "

بعضی شب ها انگار

انگار میخواست بگوید؛ 

- نه

ولی؛

- "دستت را بنداز "

- "دستت را بنداز "

- "دستت را بنداز "

کاش باران ببارد

دلم کمی چتر میخواهد

خدایا دستان من که به هیج جا نمیرسد

خدایا

- "دستت را بنداز "