هنوز که سفید است ...

همچون پشت سرم،

کمی ترک خورده و کمی پریده،

نمیدانم چه میشود ...

فردا !

خاک های روی پرده ...

جای انگشتانم ...

سلام؛

خیابان ...

کجا؟

چرا؟

مگر تمام نمی شود؟

نمیدانی؟

پس کجا میروی؟

یواش...

خوشید که میرود .

آسمان که رنگ میبازد .

نترس...

زمین هم خیس میکند!

نگفتی کجا؟

با که؟

مرا هم ببر...

مسیرمان یکی نیست؟

من آنجا کاری ندارم

راستی کجاست؟

کجا؟

آنجا.

آنجا که میروی..

آنجا هم سرد است؟

مردمانش؟

آب می خورند؟

بو ؟

بو میکشند؟

پنجره دارد؟

من پرده دوست دارم ...

خاک هایش را ...

وقتی با انگشتانم باز میکنم؛

فردا، بدانم که دیوز بود

چون جایش می ماند

سفید است؟

دستانشان را گفتم

تاریک هم میشود؟

هوا

باران هم هست؟

کجاست؟

باران نه..

آنــجا

سلام..

یواش تر

ولی؛

ولی اینجا که هنوز سفید است...

چرا برویم؟

آسمان را میگویم

سفید است.

چرا گفتی باید رفت؟

باید؟

جایمان تنگ است؟

خیلی تنگ؟

خفه می شویم؟

عمق ندارد؟

حوض است؟

باید رفت؟

باید

باید رفت.