ب و کاف ....

دیروز بود؛ 

منظورم این است که گذشته بود. 

حالا چه فرقی می کند، یک روز، یک هفته، یک ماه یا یک عمر...!؟

کنار پنجره ایستاده بودم

باران از لبه ی پنجره به صورتم می خورد

یاد همه چیز افتادم

تا نه سالگی کنار مادرم می خوابیدم

خانه مان یک اتاق داشت

هر سه روی دو پتو ....

شب ها پدرم را دوست نداشتم

شب ها کنار مادرم می خوابیدم

عادت داشتم که دستش بر روی گردنم باشد و هر شب تکرار میکردم

- "دستت را بنداز " و  روی گرندش را به قرینه ی اینکه دیگر خودش میدانست حذف کرده بودم

- "دستت را بنداز "

- "دستت را بنداز "

- "دستت را بنداز "

بعضی شب ها انگار گوش نمی کرد ولی؛

- "دستت را بنداز "

- "دستت را بنداز "

- "دستت را بنداز "

بعضی شب ها انگار

انگار میخواست بگوید؛ 

- نه

ولی؛

- "دستت را بنداز "

- "دستت را بنداز "

- "دستت را بنداز "

کاش باران ببارد

دلم کمی چتر میخواهد

خدایا دستان من که به هیج جا نمیرسد

خدایا

- "دستت را بنداز "

 

/ 20 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پریـــــــــــــــــ سا.ح

همین که اومدم بگـــــــــــــــــــــــم نشد! میخواستم نشه مثل خوندن یه دفتر سفید! اومدم که بگم هستـــــــــم! نشونه ای، چیزی... ولی انگار کامنتاتون خراب بودن انگار!! [سوال]

ما نسل سومی ها

سلااااااااااااام خوبی؟ آپیــــــــــ ــــــــــــــــ ـــــــــــدم بدووووووووو بیــــــــــــــــــــــا[گل]

پریناز

سلام امیرحسین ، نمیخوای یه پست جدید بزاری. فیثاغورث میگه: برای تربیت اراده بهترین وقت،ایام جوانی است. موفق باشید. [گل]

ما نسل سومی ها

سلاااااااااام خوبی؟ آپیـــــــــــــــــدم بدوووووووو بیااااااااااا[گل]

ما نسل سومی ها

ســــــــــــــــــــــلااااااااااااااام خوبی؟ آپیــــــــــــــــــــــــــدمــــــــــ بدوووووووووووو بیــــــــــــــــــــا

taraa

dastat ra bendaz... aaaliii boood