خدایا....!

نمیدانم چه بگویم!

دست هایم برای نوشتن کناره میروند!

چشم هایم به همه چیز روی میبرند!

حتی تکه های به پرواز در آمده ی کاغذ!

اما برای نوشتن......!

حتی مدادم هم با من همراهی نمی کند!

بخاطر تشنگی این روز هاست؟

- نه!

نمی دانم!

شاید نگاه های سنگین دیگران توانم را گرفته!

شاید سکوت بی اتمام این روزهاست!

..........

ولی خوشحالم!

خوشحالم که صدایم را شنیده و میشنود!

خوشحالم که چشم هایش را به رویم نبسته!

خوشحالم که آغوشش را برایم باز گذاشته!

خوشحالم که ........

امسالم توفیق میهمانی اش را از من نگرفته و

خوشحالم که...........

/ 14 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آهو

سلام مرسي كه منو مي خوني راستي منم تورو لينك كردم كه گمت نكنم نوشته هاتم خوندم قشنگ مي نويسي اما چرا كم؟؟

آهو

سلام مرسي كه منو مي خوني راستي منم تورو لينك كردم كه گمت نكنم نوشته هاتم خوندم قشنگ مي نويسي اما چرا كم؟؟

ناردانه

تو هم قشنگ می نویسی.. از بلاگت خوشم اومد...[چشمک]

ساجده

سلام .ممنون از اینکه به من سر زدید . اگه تمام این مطالب از خودتونه واقعا تبریک می گم . با تبادل لینک موافقید؟

آرام

قبول باشه عزیزجان! [گل]

سرور

سلام امیرحسین وبت واقعا قشنگه خیلی خوشم اومد[قلب][گل]

سرور

سلام امیرحسین وبت واقعا قشنگه خیلی خوشم اومد[قلب][گل]