دنیای بی رحم....!

چه قدر سخت میشود نفس کشید زمانی که میبینی‌؛

آدمهای دور و برت حتی اشتباهاتشانهم تکراریست!

زمان که که تعداد آنهایی که برای تو ناراحت میشوند را می توان با چشم شمرد!

زمانی که میفهمی برای چند نفر بیشتر مهم نیستی!

ولی خوشحالی ؛

چون آن چند نفر را دوست داری!

چون آن ها هم تو را دوست دارند!

چون او هم دوستت دارد!

چون تو هم او را دوست داری!

چون تنها نیستی!

چون تو هم بی رحمی!

 

پ.ن: یکی بهم گفت چرا تو وبلاگت اینهمه از این  « !  »  علامت استفاده میکنی؟!

منم بهش میگم: «  !  »

 

/ 25 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ملینا

ممنون که با من هم عقیده ای[گل]

مینا

و چقدر سخت میشود که کسی تو را درک نکند و چقدر سخت است در اوج شلوغی حس کنی که تنهایی . در درونت تنهایی .

نیوشا

سلام.. وبلاگ قشنگی داری مطالبت هم جالبه اگه نظرت در مورد تبادل لینک مثبته یه سر به من بزن...[گل]

تصویر رویا

خوب می نویسید زیبا و متین ممنوم که به دیدن وبلاگتون دعوتم کردید امید که روزهای خوبی در پیش داشته باشید

دلدار

سلاممممممممممممممممممممممممم[گل]

باد مهربون

از مجموعه زندگي خوابها باقي در صدا در باغي رها شده بودم. نوري بيرنگ و سبك بر من وزيد . آيا من خود بدين باغ آمده بودم و يا باغ اطراف مرا پر كرده بود ؟ هواي باغ از من مي گذشت و شاخ و برگش در وجودم مي لغزيد. آيا اين باغ سايه روحي نبود كه لحظه اي بر مرداب زندگي خم شده بود ؟ ناگهان صدايي باغ را در خود جا داد . صدايي كه به هيچ شباهت داشت . گويي عطر خودش را در آيينه تماشا مي كرد . هميشه از روزنه اي ناپيدا اين صدا در تاريكي زندگي ام رها شده بود. سرچشمه صدا گم بود : من ناگاه آمده بودم . خستگي در من نبود : راهي پيموده نشد . آيا پيش از اين زندگي ام فضايي ديگر داشت ؟ *** ناگهان رنگي دميد : پيكري روي علف ها افتاده بود . انساني كه شباهت دوري با خود داشت . باغ در ته چشمانش بود و جا پاي صدا همراه تپش هايش . وجودش بيخبري شفافم را آشفته بود . وزشي برخاست دريچه اي بر خيرگي ام گشود : روشني تندي به باغ آمد . باغ مي پژمرد و من به درون دريچه رها مي شدم . ***** سهراب سپهری

وصال

فقط يک آرزو دارم! فقط يک آرزو دارم! که باراني ببينم من، و در زيرش، به همراهت، به سانِ مرغکانِ شادِ دريايي، چنان بالي گشايم، من، که دريا را به يک دم بستنِ چشمي، بپيمايم. فقط يک آرزو دارم! که چشمانت به چشمانم، شود خيره، و من در برقِ چشمانت، بخوانم، نامه های نانوشته، نامه هاي عشق و شيدايي. فقط يک آرزو دارم! که آغوشت فرا خواند مرا، من در تو پيچم، همچو پيچکهای روحانی، که از من، جز تويي، پيدا نباشد به تو مي انديشم.وقت بوئيدن ياس.گاه در عالم افسردگيم عطريك شاخه گل.يا كه پرواز پرستو در باد وزش ناز نسيم.يا كه خوش رقصي ماهي در اب .لحظه اي مي سازد كه در ان ميميرد.نفس تيره نوميدي ها به كدامين ماني؟ تو به ان شاخه گل؟تو به ان ناز نسيم؟تو به پرواز پرستو در باد؟ يا به خوش رقصي ماهي در اب؟ به تو مي انديشم! مي تواني ايا تو!.خالق ان لحظه روشن باشي؟

پیمان

با سلام عزیزم........ شعرات خیلی باحاله... به وبلاگ من سری بزن.... نظر یادتون نره عزیز.مرسی. [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

پیمان

سلام عزیز... تا آپم پاشو بیا.... دوست عزیز حتما سر بزن. نظر یادتون نره عزیز.مرسی. [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

نگار

سلام به وب منم یه سر بزن اگر با تبادل لینک موافقی من رو با نام (باران شیشه ای) لینک کن بعد خبر کن تا لینکت کنم : وبم : http://rumpus.persianblog.ir