شب هفت...

شش روز است که با روحم هم آغوش شده ام؛

نه جاذبه ای نگهدارم است و نه دیواری سد راهم؛

نه جسمی که برایش زار بزنم و نه فکری که برایش زاج بمکم؛

امشب شب هفت مرگم است...

دیروز و فردا فشار قبرم؛

و من در میان این ها سرگردان.

میگویند اینجا زمان معنایی ندارد!

شمارش واحدی ندارد!

حس میکنم در گودالی راهپیمایی میکنم و شعار میدهم؛

که پایانی ندارد.

تلخیش چه غلظتی دارد؛

می سوزاند, تند است.

امشب شب هفت مرگم است...

چه حس غریبی!

نه؛

چه حس قریبی!

بغضم امشب به چشمانم درخششی داده؛

درخشش که نه، لایه ای از اشک  بسته و در این تاریکی سو سو میزند!

امشب شب هفت مرگم است...

/ 4 نظر / 16 بازدید
وصال

کرم ها دست هایم را می بوسند بوی هجرت می آید بوی خاک بوی خون دامنم را پر از گل های یاس می کنم بر چشم هایم سرمه ی فراقت می کشم اشک هایم ستاره می شوند خنده ها ماسیده بر لب. اندوه نداشتنت گل سرخ خشکیده در جیبم باران آواز می خواند حافظه ی تاریخ مملو از قصه ی این پروانه هاست پروانه بودن یا پرواز کدام یک ؟ ....

ما نسل سومی ها

سلااااااااااااام خوفی؟ فوق العاااااااااااااااااااااااااااااده بود فوق العاااااااااااااااااااااااااده[مغرور]